خرید بک لینک
با اینکه دلگیری ولی خوبی یاد خودم میافتم از عطرتمیچسبه پاییز طلایی با موسیقی بارونیو چطرت;) :))با اینکه زیبایی ولی تلخی اما یه تلخی مثل نسکافههر وقت هستی با خودم میگمحتما خدا این دورو اطرافهیاد یه شعر تازه می افتموقتی سرت توی کتاباتهموهای جاری روی پیشونیتزیباترین اتفاقاتهتو خش خش برگای پاییزی راه رفتنت شبیه اوازهترانمو دست تو مینویسه اهنگمو رقص تو میسازهجادوگری از دور رفتارت شبیه یه دشت پر از اسبهبارونیه چطرت کنار هم یعنی چقدر رگبار میچسبهاین آهنگ از رستاکو گذاشته بودو کار میکرد... وقتی تموم شد و آهنگ بعدی شروع شد گفتم خاموشش کن اینو یک لحظهبا تعجب خاموش ک

برچسب: یاد,شعر,تازه,میوفتم,وقتی,سرت,توی,کتاباته, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:46

حمام گرفتم، مهمان داشتیم و رساندمشون دسرهای فردارو آماده کردم و گذاشتم توی یخچال گیفتهارو تموم کردم و باید بهشون شکلات اصافه کنم و بعد بسته بندی نهایی کمی به پره های بینی سرخ شدم کرم مالیدم تا التهاب و سوزششون کمتر بشه و در بین همه کارها مدام از چشمام التماس میکردم که نبارن. رامم شدن! ولی امان از آب دماغ!!! اشکو میشه کاری کرد ولی سرمنشا آب بینی به قدری نامعلوم و افسارگسیختست که خودش جاری میشه حتی چندباری موقع رانندگی گیسو مچمو گرفت! با تردید پرسید سرماخوردی ؟ الان هم لم دادم و منتظر خبر دوستی هستم برای مهمانی رفتن!!! دقیقا همین وقت شب اتفاقا... از حالا نگران تو راهم! که یوقت دوباره گریم نگیره

برچسب: میهمانی,ساعتی,عجیب, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:46

اونسری که تمام اس ام اسای مهم و چندین سالم یهو و در حرکتی آنی به دست خودم پاک شدن و چند دقیقه تمام گوشی همونطوری تو دستم بود و داشتم بی حرکت فقط به صفحه اش نگاه میکردم، تابو شکست!!!تابوی "از دست دادن خاطراتی" که خیلی تلاش میکنی تو حفظشون در جایی خارج از مغزت. برای همین فکرشم نمیکردم دیگه شوکه بشم از

برچسب: حباب,خاطرات,مجازی, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:18

بنده خدایی منو به شخصیت مونیکا تو سریال فرندز تشابه داد! گفت موجود رقابتی ای هستی رقابت مفهوم زندگی بخشیه. از غذا بگیرید تا شغل و موقعیت اجتماعی و هر چیز دیگه ای نمیدونم خوشحال بودم ازینکه در من زندگی دیده یا ناراحت ازینکه درست منو نشناخته منی که مدتهاست از همه رقابتا کنار کشیدم. اوج رقابتم در زندگی

برچسب: جاده,رقصد,محابا,راندنت, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:18

دوباره شدم مثل روزای اول شروع طرحم! دستوبال° خالی تمام پس انداز یکسالم صرف کاری شد و حالا تو کارتای بانکیم شاید کمتر از صدهزار تومان داشته باشم. بعلاوه این دوروزه از خزانه ی ناچیز نقدیم هم پول زیادی خرج کردم... دوسفر تا آخر ماه در پیش دارم که فکرنکنم بتونم از پس هزینه ی هردوشون باهم بربیام. درنتیجه

برچسب: پولنداری, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 5:18

پیش زمینه: این فقط یک خاطره نگاریه بی هیچ اتفاق خاص یا حتی خوندنی ای! . دیروز ساعت پنجونیم عصر قرار داشتیم برای تماشای "پنج عصر". من اسم سینمارو اشتباه متوجه شدم و جای اینکه برم "سبزه میدون" برای "شهرداری" تاکسی گرفتم:|چون دوتا سینما این فیلمو اکران داشتن. وقتی راس پنجونیم زنگ زدو با مهربونی و بی عج

برچسب: ساعت,خدمتتون,هست؟, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

اون شب شبی بود که سه نفر از خانواده ی پنج نفرمون بیمارستان بودیم! من که شبکار تو بیمارستان خودمون. باباهم بیمار! تو بیمارستان دیگه ای و مادر هم همراهشون. حال روحیم خب خوش نبود دیگه:) پناهم شده بود کوری! و قهوه و برنامه نوشتن... دوروز برنامه، یه قلپ قهوه، چندصفحه کوری، این سیکل تا چهارصبح طول کشید

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

عصرکاری خلوتی بود تصمیم گرفتیم خوش بگذرونیم!فیلم آورده بودم برای تماشا! پوشه رو باز کردمو گفتم انتحاب کن چی ببینیم گفت هرچی تو فکرمیکنی خوبه گفتم اوکی! یه فیلم دارم ولی یه شرطم دارم قبلش! گفت هوم!؟ گفتم عاشق بازیگر نقش اول مردش نشی! چون مال خودمه!!! خندید گفت باشه. به همین سوی چراغ قسم از وسط فیلم

برچسب: پرسید,معشوق,کیست؟, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

امروز یه چیزی خریدم که موقع خریدنش ذوق اینو داشتم بیام اینجا و عکسشو بذارمو به یکیتون نشون بدم. و بگم دیدی بالاخره پیداش کردم!!!؟ دقیقا همونیه که میخواستم. اون یکی انقدر باهوش نشون داده خودشو تو این مدت که فکرکنم بدونه منظورم خودشه! و حتی بدونه چی خریدم!!! :))) پس کامنت بذار و بگو چیه تا بعدش عکسشو

برچسب: معما, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

داشتم پرونده یه بیمارو مهر و امضا میکردم سرصبح! که با حال نزاری! اومد سلام و احوال پرسی کرد و جویای حال بابا شد( اونشب بهش زنگ زده بودمو راهنمایی خواسته بودم که بابارو کجاببریم، فقط اون خبرداشت، حتی به استادم نگفتم! هم روم نمیشد!!! هم قهر بودم باهاش:|)، براش گفتم چه پروسه هایی رو طی کردیم و سرتکون د

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

نتایج آزمایشات بابا اومد و خدارو بی نهایت شکررر رر و عسل و دوشاب!!!! بدخیمی دیده نشد تو نمونه ها. ولی یک جراحی در پیش خواهند داشت برای برداشتن کامل توده هایی که خونریزی میدن. ففط با هلیکوباکترپیلوری آلودست معدشون! همون باکتری بدجنسی که به معده مامان هم حمله ور شده بود...من به هلیکوباکتر میگم هلیکوب

برچسب: امان,هلیکوبتر, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

امروز پنجاهوشش هزارودویستو نودوهشت تا کار دارم:| ولی هنوز درحال چرت زدن از خستگی هستم! دیشب بعد از تمام شدن شیفت کاری پرماجرایی که یه احیای ریوی موفق هم توش پیش اومد، پاشدم تنها رفتم تئاتر:دی این روزها که دلم میخواست تهران میبودمو مهمون هرشب کاخ سعدآباد و تماشای نمایشنامه "سی" ، ولی چون نه میتونمو ن

برچسب: دیگه,داشتم, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

امروز که یهو بی هوا و بی برنامه قبلی راهمو کج کردم سمت جاده تهران، حالم خوش بود!وقتی از سرسبزی کوههای امامزاده هاشم گذشتمو دُرفَک عزیزم بین ابرا محو شد، رسیدم به کوه های خاکی و سنگی رودباراس دی کارت بابارو گذاشتم تو پخش و یه آهنگ از حامد همایون پخش شد!!!یهو به خ

برچسب: سِتان,کجاست, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 0:44

بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بیخویشم! تا هیچ نیندیشم ... نی از که نی از مه حضرت مولانا منکه میدانم نه وجود داری نه خواهی آمد، نه خواهم یافتمت نه خواهی یافتم. ولی با همین شعربازی ها توی رویایم، بالای آخرین تخته سنگ مشرف به ماه می توانم حضورت را گرم احساس کنم. گرم و تپنده... خوابالود و مست... عنوا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

کوچکتر که بودم وقتی فرد جدیدی میامد وبلاگمو این آمدوشدهاش کش پیدامیکرد و به عبارتی دوست وبلاگی میشدیم!می رفتم تو وبش و تمام یا بخش زیادی از آرشیوشو زیرورو میکردم تا ببینم کی هست! کجاست! چه کرده و اینجور چیزها! حالا ولی سالهاست اگر کسی آدرس هم بذاره بیشترین

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

میرم تو حیاط. اسباب بازیای بابارو جمع و جور میکنم.. دریل.آچار.چکش. جعبه ابزارش... یه برگ ریحون میچینم. عطرشو میکشم توی جونم لباسای خشک شده رو میبرم بالا...تا میکنم...میشن پنج بسته ی جداگانه... برای آهو و گیسو رو میذارم رو میزاشون. برای مامان بابارو تو اتاقشون.. برگ ریحونمو برمیدارم برمیگردم تو حیاط

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

قاشقی از سوپش میخوره و رو به ما میگه: نگفتم براتون از دارودسته ی خروسا؟ (خروسا یه عده ادمن که کارشون مدتیه پیش بابا گیرکرده) قاشقامون که تا نصفه بالا اومده بودن ثابت میشه و رو میکنیم سمتشون میگیم نع!!!! برگشتن؟؟؟ تکه ای نون میبره و ادامه میده... اره. اینبار یه گروه دیگشون از تهران و یه سری دیگه هم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

آهو برگشت گفت من دارم بهتون هشدار میدما!!! این خونه (اشاره به آپارتمان وسط کوچه)خیلی مشکوکه مدام داره ازش صدای جیغ و داد و کمک!!! میاد بابا گفتن خب بچه ها شاید دعواشون میشه زنوشوهریه دیگه یهو گیسو پابرهنه پرید وسط گفت آهو راست میگه راست میگه آخه هردفعه صدای زنای مختلف میاد!!! بعد کلا ما به طرز ابلها

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

اونیکه این پاوربانکو اختراع! کرد

زندگی دوباره ای به ماهایی داد که با شارژر مثل بندناف به دیوار وصل بودیم!

الان دیگه من دنیا اومدم و فقط گوشیم بند ناف و جفت داره :|

منم این دوتارو عین موجود آبستن میبرم با خودم اینور اونور!

بندناف: سیم رابط

جفت:منبع تغذیه یا همون پاوربانک

گوشیم: که همون گوشیمه

منم که منم:|

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

دوای انواع درد و مرضهای ما تو این خونه وقتی عارض میشیم به مادر گرامی: عبارت "برو دوش بگیر" هست گشنمه!+ برو یه دوش بگیر تا نهار حاضرشه سرم درد میکنه!+برو دوش بگیر جریان خونش زیاد شه دلم درد میکنه!!+برو یه دوش بگیر دردت بخوابه افسردم!+برو دوش بگیر تا سرحال شی خستمه! +برو دوش! سبک شی گرممه!+ دوش بگیر م

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 11:47

صفحه بندی