حمام گرفتم، مهمان داشتیم و رساندمشون
دسرهای فردارو آماده کردم و گذاشتم توی یخچال
گیفتهارو تموم کردم و باید بهشون شکلات اصافه کنم و بعد بسته بندی نهایی
کمی به پره های بینی سرخ شدم کرم مالیدم تا التهاب و سوزششون کمتر بشه و در بین همه کارها مدام از چشمام التماس میکردم که نبارن. رامم شدن! ولی امان از آب دماغ!!! اشکو میشه کاری کرد ولی سرمنشا آب بینی به قدری نامعلوم و افسارگسیختست که خودش جاری میشه
حتی چندباری موقع رانندگی گیسو مچمو گرفت! با تردید پرسید سرماخوردی ؟
الان هم لم دادم و منتظر خبر دوستی هستم برای مهمانی رفتن!!! دقیقا همین وقت شب اتفاقا...
از حالا نگران تو راهم! که یوقت دوباره گریم نگیره
اونسری که تمام اس ام اسای مهم و چندین سالم یهو و در حرکتی آنی به دست خودم پاک شدن و چند دقیقه تمام گوشی همونطوری تو دستم بود و داشتم بی حرکت فقط به صفحه اش نگاه میکردم، تابو شکست!!!تابوی "از دست دادن خاطراتی" که خیلی تلاش میکنی تو حفظشون در جایی خارج از مغزت.
برای همین فکرشم نمیکردم دیگه شوکه بشم از
بنده خدایی منو به شخصیت مونیکا تو سریال فرندز تشابه داد!
گفت موجود رقابتی ای هستی
رقابت مفهوم زندگی بخشیه. از غذا بگیرید تا شغل و موقعیت اجتماعی و هر چیز دیگه ای
نمیدونم خوشحال بودم ازینکه در من زندگی دیده
یا ناراحت ازینکه درست منو نشناخته
منی که مدتهاست از همه رقابتا کنار کشیدم.
اوج رقابتم در زندگی
دوباره شدم مثل روزای اول شروع طرحم!
دستوبال° خالی
تمام پس انداز یکسالم صرف کاری شد و حالا تو کارتای بانکیم شاید کمتر از صدهزار تومان داشته باشم.
بعلاوه این دوروزه از خزانه ی ناچیز نقدیم هم پول زیادی خرج کردم...
دوسفر تا آخر ماه در پیش دارم که فکرنکنم بتونم از پس هزینه ی هردوشون باهم بربیام. درنتیجه
برچسب: پولنداری,
نویسنده: مهتاب باقریان
پیش زمینه:
این فقط یک خاطره نگاریه بی هیچ اتفاق خاص یا حتی خوندنی ای!
.
دیروز ساعت پنجونیم عصر قرار داشتیم برای تماشای "پنج عصر".
من اسم سینمارو اشتباه متوجه شدم و جای اینکه برم "سبزه میدون" برای "شهرداری" تاکسی گرفتم:|چون دوتا سینما این فیلمو اکران داشتن.
وقتی راس پنجونیم زنگ زدو با مهربونی و بی عج
اون شب شبی بود که سه نفر از خانواده ی پنج نفرمون بیمارستان بودیم! من که شبکار تو بیمارستان خودمون. باباهم بیمار! تو بیمارستان دیگه ای و مادر هم همراهشون.
حال روحیم خب خوش نبود دیگه:) پناهم شده بود کوری! و قهوه و برنامه نوشتن...
دوروز برنامه، یه قلپ قهوه، چندصفحه کوری، این سیکل تا چهارصبح طول کشید
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
عصرکاری خلوتی بود تصمیم گرفتیم خوش بگذرونیم!فیلم آورده بودم برای تماشا!
پوشه رو باز کردمو گفتم انتحاب کن چی ببینیم
گفت هرچی تو فکرمیکنی خوبه
گفتم اوکی! یه فیلم دارم ولی یه شرطم دارم قبلش!
گفت هوم!؟
گفتم عاشق بازیگر نقش اول مردش نشی! چون مال خودمه!!!
خندید گفت باشه.
به همین سوی چراغ قسم از وسط فیلم
امروز یه چیزی خریدم که موقع خریدنش ذوق اینو داشتم بیام اینجا و عکسشو بذارمو به یکیتون نشون بدم. و بگم دیدی بالاخره پیداش کردم!!!؟ دقیقا همونیه که میخواستم.
اون یکی انقدر باهوش نشون داده خودشو تو این مدت که فکرکنم بدونه منظورم خودشه! و حتی بدونه چی خریدم!!! :)))
پس کامنت بذار و بگو چیه تا بعدش عکسشو
برچسب: معما,
نویسنده: مهتاب باقریان
داشتم پرونده یه بیمارو مهر و امضا میکردم سرصبح! که با حال نزاری! اومد سلام و احوال پرسی کرد و جویای حال بابا شد( اونشب بهش زنگ زده بودمو راهنمایی خواسته بودم که بابارو کجاببریم، فقط اون خبرداشت، حتی به استادم نگفتم! هم روم نمیشد!!! هم قهر بودم باهاش:|)، براش گفتم چه پروسه هایی رو طی کردیم و سرتکون د
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
نتایج آزمایشات بابا اومد و خدارو بی نهایت شکررر رر و عسل و دوشاب!!!! بدخیمی دیده نشد تو نمونه ها. ولی یک جراحی در پیش خواهند داشت برای برداشتن کامل توده هایی که خونریزی میدن.
ففط با هلیکوباکترپیلوری آلودست معدشون! همون باکتری بدجنسی که به معده مامان هم حمله ور شده بود...من به هلیکوباکتر میگم هلیکوب
امروز پنجاهوشش هزارودویستو نودوهشت تا کار دارم:|
ولی هنوز درحال چرت زدن از خستگی هستم!
دیشب بعد از تمام شدن شیفت کاری پرماجرایی که یه احیای ریوی موفق هم توش پیش اومد، پاشدم تنها رفتم تئاتر:دی
این روزها که دلم میخواست تهران میبودمو مهمون هرشب کاخ سعدآباد و تماشای نمایشنامه "سی" ، ولی چون نه میتونمو ن
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
اونیکه این پاوربانکو اختراع! کرد
زندگی دوباره ای به ماهایی داد که با شارژر مثل بندناف به دیوار وصل بودیم!
الان دیگه من دنیا اومدم و فقط گوشیم بند ناف و جفت داره :|
منم این دوتارو عین موجود آبستن میبرم با خودم اینور اونور!
بندناف: سیم رابط
جفت:منبع تغذیه یا همون پاوربانک
گوشیم: که همون گوشیمه
منم که منم:|
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان